تبليغاتX
***love***

***love***

I love field you have to go. . . . . It was tied to you get closer

 

 

وقتی باران بی بهانه می بارد,

   وقتی تو کنارم نیستی,

        وقتی حتی جاده ها هم بوی تو را می دهند,

                   وقتی غریبانه به تو می اندیشم,

                         و وقتی صادقانه بروی دیوارت اشک می ریزم,

                                 در میان دلتنگی فریاد می زنم:

                                           مهربان من " دوستت دارم" ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت9:51 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 دلتنگم.. .

برای همه ی آنچه از دست داده ام و از دست میدهم  دلتنگم ...

 دلتنگی من فقط کار امروز نیست.

  کار یک عمر است...

    به غروب خورشید می نگرم و اشک چشمانم مرا از دیدن ادامه ی آن محروم می سازند.

  دلتنگی سخت تر از هر کاریست

 اما هنوز خوشبختم...

 که میتوانم حداقل دلتنگ باشم.

    آری دلتنگی هم عالمی دارد...

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت1:9 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

http://gallery.photo.net/photo/2551284-lg.jpg 

دلم گرفته از لحظه های یاس از ثانیه های پوچ...
 دلم گرفته از تیک تاک ساعت از مرگ لحظه ها...
 دلم گرفته از حجم حقیر خوشبختی که سهم هر کس به اندازه ی وسعت مهربانی اوست...
    خوشبختی شاید ان شبدر چهار برگی است
               که در باغ ابدی ان تک ستاره های مجنون
                        که دیر زمانی است مرده اند,روییده...
دلم از لحظه های غریب و مبهم فردا ها گرفته...
 دلم گرفته از سختی انتظار...
 از این روزها که با رویا های کودکانه می گذرند...
و فراموش میشوند و از این شبها که مهمان دیدگان اشک بار من اند...
   راز مراکه میداند جزان ستاره هایی که همنفس بامن دیوانگی کرده اند,
     راز مرا که میداند جز خدایم که همدم بی کسی هایم بوده...
        دلم گرفته ازاین مردم هفتاد رنگ که برخدای خود ناباوری میکنند...
          و در پس تاریکی این شهر به ارزوهای یکدیگر کینه می ورزند...
           و بی تفاوت از کنار همه ی ارزوهای حقیر دخترک فال فروش می گذرند...
 و غرق در افکاری که زیر افتاب نامهربانی های خود متورم شده سوی نا کجا اباد رهسپارند...
دلم گرفته از بغضی که گلویم را می فشرد تا مبادا سخنی از گلایه گویم...
 روح من زیر بار سنگین نگاه های خیره و مبهوت این و ان خاک شد...
    دل من گرفته...
    چرا کسی مرا باور ندارد...!؟؟


به دنبال واژه ای می گردم تا قلبم را سیراب کنم

و این آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست که هنوز

در راه نیست و کاغذهای مچاله شده زباله دان گواه به

این راز دارند و این آینه خسته تر از همیشه زیر غباری

از دور تنها تصویر مرابدون هیچ واژه ای به سکوت فریادمی زند

                            امروز غبارت را به باد می دهند

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند...





شبگردي مي‌کنم. اما صداي نفس‌هايت را از پشت

 هيچ پنجره و ديواري نمي‌شنوم. آسوده بخواب نازنينم،

 شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ي من است که در آتش می سوزد ..........

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت9:38 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

I'm so tired of being here

Suppressed by all my childish fears

And if you have to leave

I wish that you would just leave

'Cause your presence still lingers here

And it won't leave me alone

 These wounds won't seem to heal

This pain is just too real

There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears

When you'd scream I'd fight away all of your fears

And I held your hand through all of these years

But you still have

All of me

You used to captivate me

By your resonating life

Now I'm bound by the life you've left behind

Your face it haunts

My once pleasant dreams

Your voice it chased away

All the sanity in me

 I've tried so hard to tell myself that you're gone

But though you're still with me
I've been alone all along

 

 

فرسوده ام از ماندن

محصور در تمام ترسهاي کودکي ايم

و اگر اراده اي بر اين قرار گرفته که مرا ترک کني

آرزو دارم به تمامي مي رفتي

زيرا سايه سنگين حضورت هنوزاینجاست

و مرا تنها نمي گذارد

مي نمايد اين زخمها نمي خواهند درمان شوند

اين درد بيش از اندازه حقيقي است

و چيزهاي بسياري است که زمان التيام نمي بخشد

آن زمان که مي گريستي اشکهايت را از گونه مي زدودم

آن زمان که فرياد ميزدي با تمام ترسهايت نبرد مي کردم

و در تمامي اين سالها ديگر دستانت در دستم نيست

اما تو هنوز مالک

تمام وجود مني

عادت داشتي فريبم دهي

با نور درخشانت

اما اکنون من اسير زندگي به جاي مانده از تو هستم

اين چهره توست که شکار ميکند 

هر شب روياهاي شيرينم را

اين صداي توست که از من مي گريزاند

تمامي عقلانيتم را

بسيار سخت تلاش کرده ام تا به خود بفهمانم که تو ديگر نيستي

اما تو هنوز ترکم نمي کني

ومن که براي بازمانده زندگي تنهايم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت12:31 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

عزیزم زیباترین روز دنیا رو با تو داشتم و عشق را

با تو تجربه کردم و واژه محبت را در چشمان مهربان

و زیبای تو یافتم حال قشنگترین لحظاتم را پای ساده ترین

دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشقترینم

و عاشقانه می پرستمت

 من و این ابرها چشم انتظاریم که در دشت خیال تو بباریم

 و در دشت خیال تو همیشه گل یاس بکاریم  .

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت11:51 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

 

قصه از عشق می خوانم تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو.........

 تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم خوش و سرمست بودم

 فارغ از هر جور جهان بودم به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت من از دام عشق خوب رویان در حذر بودم ،

من دایم در سفر بودم که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم پر زد و با دست محبت بر دلم در زد نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد و من در خواب چشمانش فرو رفتم در آنجا صد هزار افسانه می دیدم و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم.

 قلبم گواهی داد که او تنهاست که او هم چون تو تنهاست از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم ولی افسوس... که تو تنهای تنها نبودی.

 فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم ٫از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم و از کوی تو برگشتم .تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن برو به شاهروی دیگری خو کن ،

 ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان را دوست می دارد و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد ،

تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتی به سوی دشت ما برگرد برایت باز می خوانم سرود آشنایی را و قول میدهم که از دل ببرم افسانه ی تلخ جدایی را !!!!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت1:23 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

امروز وقتی به زندگیم نگاه کردم دیدم از زندگیم  راضی هستم البته هیچ وقت اون چیزی که میخواستم نبوده ولی چون عادت به ناشکری ندارم بازم راضیم و میگم خدایا شکرت.

میگن روز تولد وقتی شمع هارو فوت میکنی اگر آرزویی داشته باشی برآورده میشه هرچی فکر میکنم آرزویی ندارم چون انقدر آرزو کردم و بهش نرسیدم دیگه برام تبدیل شدن به رویا! ولی نه یه آرزو دارم که همیشه تو قلبم می مونه تا برآورده بشه، میدونم برآورده میشه چون دلم روشنه.

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comستاره بختم تا یک سال دیگه امروز رقم میخوره امیدوارم حالا که یک سال بزرگتر شدم سال خوبی و پیش رو داشته باشم. یک سال دیگم از عمرم گذشت و دارم به سرعت بزرگ میشم سالها رو پشت سر میزارم .

امروزدلم میخواست خیلی از آدما که دوستشون دارم پیشم باشنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comولی خوب نمیشه دلم میخواست اولین تبریک و کسی درگوشم زمزمه کنه که تمام زندگیمه ولی خوب نمیشه.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

در هر صورت روز تولدمه میخوام شاد باشم انقدر شاد باشم تا تلافی گریه هایی که کردم در بیاد به روی همه چیز میخندمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comانقدر میخندم تا خدا بهم رو کنه و بهم لبخند بزنه.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com تولدم مبارک بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت10:36 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

 

عزیز ترینم هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

 و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و

یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش

 كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.

ولی نیافتمت.

مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.

 شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.

كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،

 نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و

 لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.

 همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.

 زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به

یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

برایت می نویسم

 فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را

آنقدر از من دوری که برای رسیدن

تقویم قد نمی دهد

اما برایت می نویسم

از ته مانده غرورم

ودل تهی

و چشمهای منتظر

و دردی که با دیدنت تسکین می یابد

از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد

 و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد...

 می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم...

*** 

می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟

چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...!

چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟

 آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم...

داشتم نون عشقمو می خوردم...

به قول شما داشتم زندگی می کردم...

من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم...

چیزی نخواستم از این دنیا...

این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو...

باشه حتما من بدم که باید بد ببینم...

لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم...

من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم...

من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم...

گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه...

جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره...

حالا که نیستی می خوام منی نباشه...

بی وفایم  قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه...

کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی...

خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه...

با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه...

 قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن...

    منو تنها نذار

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت11:53 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

خدایا دیروز تنها و غمگین بودم، امروز با او و خوشحال هستم،

ولی به فکر فردا ها هستم که چه میشود!

از تو میخواهم هرگز، هرگز نگذاری فردا دوباره به سرنوشت دیروزم دچار شوم

خدایا نخواه برای من که روزی از او جدا باشم جدایی از او برای من

 تلخ ترین و شکننده ترین لحظه است

جدایی برای من به زردی اولین غروب پاییز و به سردی اولین شب زمستان است....

خدایا سرنوشتم را با او رقم بزن بگذار با او آینده ای به روشنی وسبزی اولین صبح بهار و گرمی اولین روز تابستان داشته باشم

خدایا از تو میخواهم همیشه شاد باشد همیشه با او همراه باش که اون عزیز دلم است

 اگر روزی نباشد من دیگر مجالی برای نفس کشیدن ندارم

 من بی او زندگی کردن را نیاموختم.

خدایا خودت مرا با عشق او آشنا کردی و سر راهم قرارش دادی

 پس برایم نگه بدارش زیرا من عشق به او را در دلم پروراندم و

 عشقش ریشه در جانم زده و تمام مرا فرا گرفته و از من آدمی سراسر عاشق ساخته

من او را دوست دارم پس خدایا بخواه این دوست داشتن ادامه یابد

و باز هم با خوشبختی کنارش باشم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت1:4 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

برای تو می گویم...

در حصار سرد اتاقم دل تنگ، به تو می اندیشم، به تو و خوبی های تو و آغوش گرمت، که به گونه ای به هر یک وابسته ام.

به تو برای زنده ماندنم، و به خوبی های تو برای فراموشی تلخی هایم، و به آغوش گرمت برای پنهان کردن سرمای وجودم...

دلم دیوانه و تنگ توست و نمی دانی از نبودنت چه ها بر سرم نیاورده.

چشمانم بی قرار دیدن چشمان نازنینت و به دنبال عطر نفس های توست...

عشقی که از تو در  من لانه کرده یک عشق امروزی و گذرا نیست، بدان و مطمئن باش که این عشق ابدی و جاودانه است و این تنها برای من و تو باقی می ماند و تو این جایی، این جا، در قلب من و قلب من این کلبه ی ویران و دیر خرابات.

این عشق و دوست داشتن را ادامه خواهم داد تا نفس های آخر...

و تو نمی دانی چقدر محتاج نفس های گرم و پی در پیت هستم، نفس هایی که غزل ها را نثار جوانه ای می کند که از نثار آن غزل ها جانی تازه می گیرد و گویی دوباره زنده می شود.

بیا که اگر نیایی در پیمان غزل ها جان خواهم سپرد. نمی دانم چگونه شد که به وجودم رحم نکردی و تمامش را از آن خود کردی! چقدر خسته ام و تمام پنجره ها می دانند که این خستگی با وجود توست که از بین خواهد رفت.

شب، با تمام بی قراری ها سر را بر بالین خیالت می گذارم، عشق بودن تو را به آغوش می کشم و با گرمای وجودت به خواب می روم. خوابی که خواب نیست سر تا سر آن بیداری ست و اندیشه و در شبی که تو در خواب ناز به سر می بردی من به فکر چشمان توام .

و آنقدر از خاطرات با تو بودن دلخوشم که شاید باور نکنی، لحظه های رفته ام را دانه دانه می شمارم و از بر می کنم .

گرچه گفتم دوستت دارم، ولی شاید هیچ گاه به وضوح نتوانی این عشق و علاقه را در وجودم بیابی ولی وجدانم چه راحت و آسوده است...

زیرا که می دانم من با تمام وجود تک خدای سرزمین قلبم را خالصانه می پرستم و به تو ایمان دارم، و به تو و قلب تو ایمان دارم و این را تمام پرنده ها به خاطر سپرده اند که من عاشق کسی هستم که در حسرت دیدن آن شبی نیست که خواب را از سرم بیرون نکرده باشم....

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت12:57 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

بهت نمی گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمی گم هرچی بخوای بهت می دم

چون همه چیز من تویی

نمی خوابم که خوابت رو ببینم چون خیلی خوشتر از خوابی

اگر یک روز چشمات پر اشک شدو دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی

صدام کن

قول نمی دم اشکاتو پاک کنم

منم باهات گریه می کنم

اگر دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی

صدام کن

قول می دم ساکت بمونم

اگر دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی

صدام کن

قلبم حالا خرابه وجود توست

اگر یک روز صدات کردم که بهت نیاز دارم

بهم نگو کجایی؟

فقط یک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

I love you , you love me

Take this gift and don't ask why

Cause if you will let me I'll take what scares you

Hold it deep inside

And if you ask me why I'm with you and why I'll never leave

LOVE will show you everithng

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت1:33 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم راشنيدي


به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :



لبخند من به تو يعني

" عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند

بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري
.

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت12:40 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت2:41 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 تو بی من باش و از هر غصه ایمن باش

 تو بی من ساقی هر بزم و محفل باش

 تو از درد دل دیوانه  غافل باش

 مرا ای آشنا بگذار

 و بی من دست هر بیگانه را بفشار

 تو بی من شاد خواهی بود

 تو بی من در کنار دیگری آرامش جاودان خواهی یافت

 و من بی تو ،

 چو شمعی زار خواهم بود

 به یاد لحظه های آخر دیدار خواهم بود .

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت1:5 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم.

لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان.

کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني.

مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم.

حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم.

 آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي...

در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم.

 بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است.

براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم.

 تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 
 
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت2:52 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

وقتی دلم برات تنگ میشه ٬گریم می گیره به آینه نگاه می کنم .

توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی

همین نگاهته که که نمی زاره حضور مهربونت رو فراموش کنم

حالا دلم برایت تنگ شده

دلتنگیم دروغ نیست....!!!  .....

اشکام بی بهونه نیست

لحظه هام بازم بهونتو می گیرند

آنقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو از رو بردم

دوست دارم اشکهایی رو که برای تواند

نگاهی رو که عاشق توست

تمام لحظه هایی رو که منتظر تواند دوست دارم

زودتر بیا

آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه

دوستت دارم تا ابد

...

میدونی!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت12:33 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت1:58 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 
 
يه روز يه جاي دور يه پسري بود خسته و تنها و گوشه گير
 
هيچ كس و نداشت توي تنهاييش هيچكس قدم نميزد
 
با اين همه هيچ وقت به كسي دل نداد
 
تا اين گذشت و گذشت و اون پسر هنوز  تنها بود
 
تا اينكه يه روز از اون روزها يه دختري يواشكي اومد ميون
 
تنهاييش و قلب يخ بسته ي اون پسر رو با هواي نفسش
 
آب كرد و قلبش دوباره زد 
 
روي ديواراي تنهاييش دست كشيد مثل اينكه از جنس خودش بود
 
نمي دونم  !!!!!!
 
كم كم با هم  پرواز كردن وجودشونو  به هم گره زدند
 
پسره خوشحال كه ديگه تنهاييش تموم ميشه
 
معني خنده رو مي چشه و  و  و
 
تا ميومد تكه ابري جلوي نور عشقشونو  بگيره
 
پسره بدون اينكه گل قلبش بفهمه  يه تيكه از
 
جونشو ميكند و به ابر ميداد تا بره از اونجا و عشقشون ابري نشه
 
اونا با هم به كجاها  كه نرفتن چه قسمها و تعهدها كه به هم ندادن
 
همه حسرت اين عشقو مي خوردن
 
تا اينكه يه روز ابرها هجوم آوردن  تمام ابرها
 
پسره هي از جونش ميكند و به اونا مي داد
 
اما ديگه جونش تموم شد بهشون اشك داد اونم  تموم شد
 
پسره كمرش خم ميشد اما دوباره به خاطره قولش بلند ميشد
 
اما فشار اينقدر زياد شد كه كمرش خم و خم و خم تر شد
 
اما به  گلش چيزي نگفت  يه دفعه يه باد كوچيك اومد
 
بسره كه كمرش خم شده بود نتونست جلوشو بگيره
 
باد به برگ گلش خورد ولي گل خم شد شكست
 
پسره كمرش دو تا شد  زير كمر گل گرفت
 
بلندش كرد اما گل مثل اينكه خسته شده بود
 
گل پسرو تنها گذاشت و دست به دست  رفت
 
گل رفت پسره مرد و قصر تنهاييش روي سرش  خراب شد

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت12:26 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 خدايا کاش حکمت کاراتو می فهميدم

تو که ميگی هر کس رو به اندازه ظرفيتش امتحان می کنی
پس چرا منو داری بیشتر از تحملم امتحان می کنی هر بار سختر از پیش
 نميدونم میخوای من متوجه چی بشم
اما تو که بهتر ميدونی اين دنيا برای من ارزشی نداره
 پس ....... ای کاش.........؟؟؟
اين علامتا از تو ذهنم پاک شن و درک کنم که هدفت از اين امتحاناي سخت چيه؟
 هر قدر بيشتر به تو نزديک می شم تو سختر از من امتحان می گيری 
 نميدونم شايد مستوجب اين عذاب ها هستم
که تو برام در نظر گرفتی اما کاش می فهميدم عقوبت کدام گناهم رو می کشم 
                          

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت12:23 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا..

 چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم..!!

       - نه -

     قلم در دست من نیست....!!

                من نقاش این تنهایی نیستم.!

 این خاطرات شب چشمانت است که...

قلم در دست گرفته..

 و به حرمت شبهای تلخ من 

                                 - بعد از رفتن تو –

 حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند.........!!

 و تو....

 حتی سایه دلم را در کوچه پس کوچه های قلبت ندیدی...

 و اما من....

 بگذار در عزای رفتن عشقم،عاشقانه بگریم....

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت9:54 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

Why do you like me..? Why do you love me?

I can't tell the reason... but I really like you

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?

How can you say you love me?

I really don't know the reason, but I can prove that I love U

Proof ? No! I want you to tell me the reason

Ok .ok!!! Erm... because you are beautiful,

because your voice is sweet,

because you are caring,

because you are loving,

because you are thoughtful,

because of your smile,

The Girl felt very satisfied with the lover's answer

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

The Guy then placed a letter by her side

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

No! Therefore I cannot love you

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore

Does love need a reason?

NO! Therefore!!

I Still LOVE YOU...

True love
never dies for it is lust that fades away

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

Immature love says: "I love you because I need you"


Mature love says "I need you because I love you"

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت10:1 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

عاشق نبودی  تو من عاشقت بودم

درقبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تورا خواندم

 کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم

 روزی که میگفتی من با تو میمانم

 روزی که دانستی من بی تو میمیرم

 روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

 بازنده من بودم این بوده تقدیرم

 خوش باوری بودم پیش نگاه تو

 هر دم زچشمانت خواندم کلامی نو

 عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

 دل کندن و رفتن پیش توآسان بود

 روزی به من گفتی دیگر نمیمانم

 گفتم که میمیرم گفتی که میمانم

 باور نمیکردم هرگز جدایی را

 آن آمدن با عشق این بیوفایی را

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت12:41 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

تو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کرد

 و من در پرنیان خاطرات خویش

 به یاد عشق پاک تو به نرمی گریه خواهم کرد

 و در عمق افق فریاد خواهم زد

 که ای عاشق ترین عاشق

سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن

 به یاد آور تو روزی را که در تکرار معصوم نفسهایت

 نیازی خسته میجوشید.

 مرا یکدم به یاد آور . به یاد آور کسی را

 که در اعماق چشمان بلورینت

 تمام هستیش را جستجو مي كرد.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت12:37 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

من التماست می کنم اگه میشه پیشم بمون
نرو که من تنها میشم تنها و سرد و بی نشون
من التماست می کنم این دل من گناه داره
تو رو خدا ترکش نکن نذار که هر شب بباره
ولی تو خندیدی به من به التماس و گریه هام
گفتی که دوسم نداری هیچ وقت نمی مونی باهام
گفتی باید تموم بشه هر چی میون ما دو تاست
گفتم که عیبی نداره رسم زمونه بی وفاست
من التماست می کنم این نفسای آخره
ببین همین یک نفسم خیلی تو رو دوست داره
بی تو دارم می میرم تو درد و غم اسیرم
تو رو خدا ترکم نکن نذار تنها بمیرم
خونت خراب شه عاشقی ببین چه کردی با دلم
ببین دارم تموم میشم اما هنوز منتظرم

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت10:6 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

منو ببخش

 که هنوز اون قده عاشقت نشدم که تو رو از فکر غیر خودم ، از فکر رقیبام بیرون بیارم.

منو ببخش

 که چشمام هنوز اون قده واست نباریده که به زلالی دلم نگاه کنی و هنوز به من شک داری.

منو ببخش

که اونی نیستم که همه لحظه هاتو ، تک تک نفس هاتو ، با من تقسیم کنی.

منو ببخش

که هنوز اون قده بهت نزدیک نشدم که منو از خودت می رونی ، به هجرت می کشونی.

منو ببخش

اگه نتونستم دل و زبونتو یکی کنم تا باهام روراست باشی ، که بهم تکیه کنی.

منو ببخش

اگه وقتی دلت تنگه ، بی حوصله ای ، منو واسه درد دل هات نمی خوای.

منو ببخش

اگه حیاط کوچیک دل من سیب نداره و فقط عکسی از یک حوض پیربه یادگارمونده.

منو ببخش

منو ببخش اگه همه زندگیت نشدم.

منو ببخش اگه عاشقت نکردم.

منو ببخش ....

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

یادت باشه... گاهی وقت ها مثل آخر شب ها که می خوای بخوابی 

 یه دل تنهایی هست که یه کم اون ور تر برای تو می تپه ...

یادت باشه که تونستی وارد قلبم بشی بدون این که قفلشو بشکنی...

 یادت باشه که من شب ها حتی تو رویا هام با تو حرف می زنم

تویی که یاد و خیالت هم آرام بخشه

 هیچ می دونی وقتی ازم یه کم دور می شی چقدر غصه دار میشم

اون وقت که چشمام دنبال چشای تو می گرده

که با هر نگاه کلی انرژی ازشون می گیرم تا بدونه هستی همیشه با من میمونی

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت2:15 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |