|
وقتی باران بی بهانه می بارد, وقتی تو کنارم نیستی, وقتی حتی جاده ها هم بوی تو را می دهند, وقتی غریبانه به تو می اندیشم, و وقتی صادقانه بروی دیوارت اشک می ریزم, در میان دلتنگی فریاد می زنم: مهربان من " دوستت دارم" ...
دلتنگم.. . برای همه ی آنچه از دست داده ام و از دست میدهم دلتنگم ... دلتنگی من فقط کار امروز نیست. کار یک عمر است... به غروب خورشید می نگرم و اشک چشمانم مرا از دیدن ادامه ی آن محروم می سازند. دلتنگی سخت تر از هر کاریست اما هنوز خوشبختم... که میتوانم حداقل دلتنگ باشم. آری دلتنگی هم عالمی دارد...
دلم گرفته از لحظه های یاس از ثانیه های پوچ... امروز غبارت را به باد می دهند
I'm so tired of being here When you cried I'd wipe away all of your tears فرسوده ام از ماندن محصور در تمام ترسهاي کودکي ايم و اگر اراده اي بر اين قرار گرفته که مرا ترک کني آرزو دارم به تمامي مي رفتي زيرا سايه سنگين حضورت هنوزاینجاست و مرا تنها نمي گذارد مي نمايد اين زخمها نمي خواهند درمان شوند اين درد بيش از اندازه حقيقي است و چيزهاي بسياري است که زمان التيام نمي بخشد آن زمان که مي گريستي اشکهايت را از گونه مي زدودم آن زمان که فرياد ميزدي با تمام ترسهايت نبرد مي کردم و در تمامي اين سالها ديگر دستانت در دستم نيست اما تو هنوز مالک تمام وجود مني عادت داشتي فريبم دهي با نور درخشانت اما اکنون من اسير زندگي به جاي مانده از تو هستم اين چهره توست که شکار ميکند هر شب روياهاي شيرينم را اين صداي توست که از من مي گريزاند تمامي عقلانيتم را بسيار سخت تلاش کرده ام تا به خود بفهمانم که تو ديگر نيستي اما تو هنوز ترکم نمي کني ومن که براي بازمانده زندگي تنهايم
عزیزم زیباترین روز دنیا رو با تو داشتم و عشق را با تو تجربه کردم و واژه محبت را در چشمان مهربان و زیبای تو یافتم حال قشنگترین لحظاتم را پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشقترینم و عاشقانه می پرستمت من و این ابرها چشم انتظاریم که در دشت خیال تو بباریم و در دشت خیال تو همیشه گل یاس بکاریم .
قصه از عشق می خوانم تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو......... تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم خوش و سرمست بودم فارغ از هر جور جهان بودم به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت من از دام عشق خوب رویان در حذر بودم ، من دایم در سفر بودم که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم پر زد و با دست محبت بر دلم در زد نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد و من در خواب چشمانش فرو رفتم در آنجا صد هزار افسانه می دیدم و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم. قلبم گواهی داد که او تنهاست که او هم چون تو تنهاست از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم ولی افسوس... که تو تنهای تنها نبودی. فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم ٫از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم و از کوی تو برگشتم .تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن برو به شاهروی دیگری خو کن ، ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان را دوست می دارد و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد ، تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتی به سوی دشت ما برگرد برایت باز می خوانم سرود آشنایی را و قول میدهم که از دل ببرم افسانه ی تلخ جدایی را !!!!!!
امروز وقتی به زندگیم نگاه کردم دیدم از زندگیم راضی هستم البته هیچ وقت اون چیزی که میخواستم نبوده ولی چون عادت به ناشکری ندارم بازم راضیم و میگم خدایا شکرت. میگن روز تولد وقتی شمع هارو فوت میکنی اگر آرزویی داشته باشی برآورده میشه هرچی فکر میکنم آرزویی ندارم چون انقدر آرزو کردم و بهش نرسیدم دیگه برام تبدیل شدن به رویا! ولی نه یه آرزو دارم که همیشه تو قلبم می مونه تا برآورده بشه، میدونم برآورده میشه چون دلم روشنه. امروزدلم میخواست خیلی از آدما که دوستشون دارم پیشم باشن در هر صورت روز تولدمه میخوام شاد باشم انقدر شاد باشم تا تلافی گریه هایی که کردم در بیاد به روی همه چیز میخندم
عزیز ترینم هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
برایت می نویسم فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را آنقدر از من دوری که برای رسیدن تقویم قد نمی دهد اما برایت می نویسم از ته مانده غرورم ودل تهی و چشمهای منتظر و دردی که با دیدنت تسکین می یابد از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد... می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم... *** می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟ چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...! چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟ آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم... داشتم نون عشقمو می خوردم... به قول شما داشتم زندگی می کردم... من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم... چیزی نخواستم از این دنیا... این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو... باشه حتما من بدم که باید بد ببینم... لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم... من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم... من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم... گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه... جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره... حالا که نیستی می خوام منی نباشه... بی وفایم قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه... کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی... خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه... با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه... قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن... منو تنها نذار
خدایا دیروز تنها و غمگین بودم، امروز با او و خوشحال هستم، ولی به فکر فردا ها هستم که چه میشود! از تو میخواهم هرگز، هرگز نگذاری فردا دوباره به سرنوشت دیروزم دچار شوم خدایا نخواه برای من که روزی از او جدا باشم جدایی از او برای من تلخ ترین و شکننده ترین لحظه است جدایی برای من به زردی اولین غروب پاییز و به سردی اولین شب زمستان است.... خدایا سرنوشتم را با او رقم بزن بگذار با او آینده ای به روشنی وسبزی اولین صبح بهار و گرمی اولین روز تابستان داشته باشم خدایا از تو میخواهم همیشه شاد باشد همیشه با او همراه باش که اون عزیز دلم است اگر روزی نباشد من دیگر مجالی برای نفس کشیدن ندارم من بی او زندگی کردن را نیاموختم. خدایا خودت مرا با عشق او آشنا کردی و سر راهم قرارش دادی پس برایم نگه بدارش زیرا من عشق به او را در دلم پروراندم و عشقش ریشه در جانم زده و تمام مرا فرا گرفته و از من آدمی سراسر عاشق ساخته من او را دوست دارم پس خدایا بخواه این دوست داشتن ادامه یابد و باز هم با خوشبختی کنارش باشم
برای تو می گویم... در حصار سرد اتاقم دل تنگ، به تو می اندیشم، به تو و خوبی های تو و آغوش گرمت، که به گونه ای به هر یک وابسته ام. به تو برای زنده ماندنم، و به خوبی های تو برای فراموشی تلخی هایم، و به آغوش گرمت برای پنهان کردن سرمای وجودم... دلم دیوانه و تنگ توست و نمی دانی از نبودنت چه ها بر سرم نیاورده. چشمانم بی قرار دیدن چشمان نازنینت و به دنبال عطر نفس های توست... عشقی که از تو در من لانه کرده یک عشق امروزی و گذرا نیست، بدان و مطمئن باش که این عشق ابدی و جاودانه است و این تنها برای من و تو باقی می ماند و تو این جایی، این جا، در قلب من و قلب من این کلبه ی ویران و دیر خرابات. این عشق و دوست داشتن را ادامه خواهم داد تا نفس های آخر... و تو نمی دانی چقدر محتاج نفس های گرم و پی در پیت هستم، نفس هایی که غزل ها را نثار جوانه ای می کند که از نثار آن غزل ها جانی تازه می گیرد و گویی دوباره زنده می شود. بیا که اگر نیایی در پیمان غزل ها جان خواهم سپرد. نمی دانم چگونه شد که به وجودم رحم نکردی و تمامش را از آن خود کردی! چقدر خسته ام و تمام پنجره ها می دانند که این خستگی با وجود توست که از بین خواهد رفت. شب، با تمام بی قراری ها سر را بر بالین خیالت می گذارم، عشق بودن تو را به آغوش می کشم و با گرمای وجودت به خواب می روم. خوابی که خواب نیست سر تا سر آن بیداری ست و اندیشه و در شبی که تو در خواب ناز به سر می بردی من به فکر چشمان توام . و آنقدر از خاطرات با تو بودن دلخوشم که شاید باور نکنی، لحظه های رفته ام را دانه دانه می شمارم و از بر می کنم . گرچه گفتم دوستت دارم، ولی شاید هیچ گاه به وضوح نتوانی این عشق و علاقه را در وجودم بیابی ولی وجدانم چه راحت و آسوده است... زیرا که می دانم من با تمام وجود تک خدای سرزمین قلبم را خالصانه می پرستم و به تو ایمان دارم، و به تو و قلب تو ایمان دارم و این را تمام پرنده ها به خاطر سپرده اند که من عاشق کسی هستم که در حسرت دیدن آن شبی نیست که خواب را از سرم بیرون نکرده باشم....
بهت نمی گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم بهت نمی گم هرچی بخوای بهت می دم چون همه چیز من تویی نمی خوابم که خوابت رو ببینم چون خیلی خوشتر از خوابی اگر یک روز چشمات پر اشک شدو دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن قول نمی دم اشکاتو پاک کنم منم باهات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن قول می دم ساکت بمونم اگر دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن قلبم حالا خرابه وجود توست اگر یک روز صدات کردم که بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی؟ فقط یک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن!!
I love you , you love me Take this gift and don't ask why Cause if you will let me I'll take what scares you Hold it deep inside And if you ask me why I'm with you and why I'll never leave LOVE will show you everithng
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي. براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم راشنيدي " عاشقانه دوستت مي دارم " بر لب داري.
تو بی من باش و از هر غصه ایمن باش تو بی من ساقی هر بزم و محفل باش تو از درد دل دیوانه غافل باش مرا ای آشنا بگذار و بی من دست هر بیگانه را بفشار تو بی من شاد خواهی بود تو بی من در کنار دیگری آرامش جاودان خواهی یافت و من بی تو ، چو شمعی زار خواهم بود به یاد لحظه های آخر دیدار خواهم بود .
سرم را در تاريکي گودالها فرو ميبرم. لباس سکوت بر تن ميکنم و ديگر به تو نميگويم بمان. کنار ميروم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. ميفهمم اما وانمود به نفهميدن ميکنم. حس را در خودم ميکشم. عشق را سرکوب ميکنم تا با تنهايي خود خوش باشي. آسوده باش که به آنچه ميخواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظهاي به آنچه من ميخواستم فکر هم نکردي... بارها به تو گفتهام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نميگويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!
وقتی دلم برات تنگ میشه ٬گریم می گیره به آینه نگاه می کنم .
توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی
همین نگاهته که که نمی زاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالا دلم برایت تنگ شده دلتنگیم دروغ نیست....!!! ..... اشکام بی بهونه نیست لحظه هام بازم بهونتو می گیرند آنقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو از رو بردم دوست دارم اشکهایی رو که برای تواند نگاهی رو که عاشق توست تمام لحظه هایی رو که منتظر تواند دوست دارم زودتر بیا آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه دوستت دارم تا ابد ...
میدونی!
خدايا کاش حکمت کاراتو می فهميدم
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا.. چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم..!! - نه - قلم در دست من نیست....!! من نقاش این تنهایی نیستم.! این خاطرات شب چشمانت است که... قلم در دست گرفته.. و به حرمت شبهای تلخ من - بعد از رفتن تو – حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند.........!! و تو.... حتی سایه دلم را در کوچه پس کوچه های قلبت ندیدی... و اما من.... بگذار در عزای رفتن عشقم،عاشقانه بگریم....
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked Proof ? No! I want you to tell me the reason
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم درقبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تورا خواندم کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم روزی که میگفتی من با تو میمانم روزی که دانستی من بی تو میمیرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم زچشمانت خواندم کلامی نو عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش توآسان بود روزی به من گفتی دیگر نمیمانم گفتم که میمیرم گفتی که میمانم باور نمیکردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بیوفایی را
تو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کرد و من در پرنیان خاطرات خویش به یاد عشق پاک تو به نرمی گریه خواهم کرد و در عمق افق فریاد خواهم زد که ای عاشق ترین عاشق سکوت سنگفرش یادها را یک زمان بشکن به یاد آور تو روزی را که در تکرار معصوم نفسهایت نیازی خسته میجوشید. مرا یکدم به یاد آور . به یاد آور کسی را که در اعماق چشمان بلورینت تمام هستیش را جستجو مي كرد.
من التماست می کنم اگه میشه پیشم بمون
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
منو ببخش که هنوز اون قده عاشقت نشدم که تو رو از فکر غیر خودم ، از فکر رقیبام بیرون بیارم. منو ببخش که چشمام هنوز اون قده واست نباریده که به زلالی دلم نگاه کنی و هنوز به من شک داری. منو ببخش که اونی نیستم که همه لحظه هاتو ، تک تک نفس هاتو ، با من تقسیم کنی. منو ببخش که هنوز اون قده بهت نزدیک نشدم که منو از خودت می رونی ، به هجرت می کشونی. منو ببخش اگه نتونستم دل و زبونتو یکی کنم تا باهام روراست باشی ، که بهم تکیه کنی. منو ببخش اگه وقتی دلت تنگه ، بی حوصله ای ، منو واسه درد دل هات نمی خوای. منو ببخش اگه حیاط کوچیک دل من سیب نداره و فقط عکسی از یک حوض پیربه یادگارمونده. منو ببخش منو ببخش اگه همه زندگیت نشدم. منو ببخش اگه عاشقت نکردم. منو ببخش ....
یادت باشه... گاهی وقت ها مثل آخر شب ها که می خوای بخوابی یه دل تنهایی هست که یه کم اون ور تر برای تو می تپه ... یادت باشه که تونستی وارد قلبم بشی بدون این که قفلشو بشکنی... یادت باشه که من شب ها حتی تو رویا هام با تو حرف می زنم تویی که یاد و خیالت هم آرام بخشه هیچ می دونی وقتی ازم یه کم دور می شی چقدر غصه دار میشم اون وقت که چشمام دنبال چشای تو می گرده که با هر نگاه کلی انرژی ازشون می گیرم تا بدونه هستی همیشه با من میمونی
|
فرزانه
درد دلهای گذشتهمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 دوستای گلم
سونیا جون
|